spoon

وارستگی

620

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید


1ـ شخص وارسته کيست؟

شخص وارسته شخصی باعدم وابستگی است. عدم وابستگی به اموری غیرازخداوند؛ یعنی وابستگی و دلستگی به هرچیزی غیرازخداوند باعث می شود که آزادی خودراازدست بدهیم. درواقع وارستگی ، آزادی است که فقط از طریق خداوند زنده به دست می آید. ماممکن است که ازنظر اجتماعی یا سیاسی احساس آزادی ولی وارسته نباشیم ویا برعکس، کسی که در زندان باشد و آزادی اجتماعی ویا سیاسی نداشته باشد ولی وارسته باشد.

درواقع انسان وارسته به خاطر ایمانش به خداوند و احساس اطمینانی که از جانب خداوند می کند می تواند وارسته باشد. انسان وارسته یعنی آزادشده ازدلبستگی ها و وابستگی ها وبندهای دنیایی .

ببینید، منظور از آزاد شدن از بندهای دنیایی این نیست که باید ترک دنیا کنیم ودر گوشه ای منزوی بشویم؛ بلکه یعنی اینکه دل را به دریا بدهیم ، به هرجابرد بدان ساحل همان جاست.دیگر لازم نیست نگران چیزی باشیم ، بیمه خاصی نمی خواهیم.گویی یک شبه صاحب همه چیز شدیم.

درواقع وارستگی چنان آرامشی به ما می دهد که هیچ آرامبخشی نمی دهد؛ واین واقعا شادی بخش است. امیدوارم همه شما عزیزان به این آرامش راستی برسید وهرگز دیگر نگران چیزی نباشید.

2ـ وارستگي از دنيا چه تأثيري در زندگي انسان‌ها دارد؟

وارستگي ازدنیا باعث شادي مي‌شود و واقعاً فرد احساس آزادی مي‌کند.شادی ای که ما به واسطه وارستگي پيدا مي‌کنيم، ازلي هست و محیط بیرون نمی توانداز ما بگیرد، شادی شخص وارسته چون وابسته به دنیا و محیط بیرون نیست ، پس محیط بیرون هم نمی تواند آن را بهم بریزد.

ازطرفی دیگر شخص وارسته احساس ترس نمي‌کند چون به فضایی ورای محیط بیرون اتصال دارد.انسان وارسته داراي آزادي ای غیراز آزادی بيروني هست که به آن آزادي و رهایی از مادیات و دنیا می گویند؛ که چنین آزادگی از طرف خداوند است و هیچ بند وزنجیری نمی تواند آن را اسیر کند.

ببینید، آزادی بیرونی خوب است ولی بيائيم آزادی خودرا از بیرون به دنيای درون هدایت کنیم تا هرگز مختل نشود.وارستگی از دنیا درواقع در دنیا زندگی کردن ولی تعلقی به دنیا نداشتن است .

پس بیایید تعلقات خود را به دنیا هرروز کمتر کنيم و به وارستگي بيشتر برسيم تا آزادي حقيقي را به‌دست آوريم. شايد بسياري فکر کنند که آزادي نداریم ولي در حقيقت آزادی امري دروني بوده و ارتباطی به بيرون شخص ندارد و هر کس برای یافتن آزادي، در بيرون خود جستجو کند فقط دچار يأس و سردرگمي خواهد شد، چون آن را نخواهد يافت.

3ـ چرا رفتار و زندگي انسان‌هاي وارسته احترام برانگيز است؟

چون انسان های وارسته به دنبال اموری غیر از دنیا هستند.امور دنیایی به همراه توقع و چیزی درقبال چیزی دیگر است ولی انسان وارسته اعمالش برمبنای عشق و محبت است و کاری را درقبال چیزی نمی کند و توقعی هم ندارد برای همین هم احترام برانگیز می شود .اصولا محبت وعشق احترام برانگیز است .

درواقع شخص وارسته همواره برحضور خداوند درزندگیش و کل کائنات آگاه است و این آگاهی چنان عمیق است که لحظه ای حضور خداوند را گم نمی کند و این حضور خداوند در زندگی ما همه چیز است ، ما اگر حضور خداوند را احساس کنیم زنگیمان جوری دیگر خواهد شد. از زندگی به گونه ای دیگر لذت می بریم و همه کائنات به‌سمت ما حرکت خواهند کرد. در واقع آگاهي بر حضور خداوند از سوئي به شخص وارسته، آرامش وجذابیت وامنیت را می دهد و از سوی ديگر به‌دليل احساس ثروت فراواني که احساس می کند، بخشنده و پر از مهر خواهد‌بود و همه اين‌ها احترام ديگران را بر مي‌انگيزد وارسته شدن درواقع به خود واقعي هم رسيدن هست، ما اگر خودمان باشيم وارسته هم خواهیم بود؛ چون انسان به طور طبیعی وارسته هست ولی درطول زندگی به خاطر شرایط زندگی عوض می شود و به امور غیر واقعی دل می بندد.ما هر چه به خود نزدیکتر بشویمبه احساس عدم نیاز خویش را به بسیاری از امور احساس مي‌کنيم و وارستگي خواهد بود و کسي که به خودش نزدیکتر و نزدیکتر می شود رفتارش فوق العاده خواهد بود چون شبیه هیچ کس نیست و فقط خودش است واین احترام برانگیز است همچون يک اثر هنري فوق‌العاده.

4ـ ايمان به خداوند چه تاثیري بر وارسته شدن دارد؟

در واقع فقط ایمان به خداوند هست که باعث وارستگی و همه نتایج آن خواهد شد. انسانی که ایمان به خداوند دارد همه طنش و اضطرابش به پایان می رسد و نگران چیزی نیست . او می داند که هیچ چیزی نیست که از دست خداوند خارج باشد و آنچه که انجام می شود تحت کنترل خداوند هست . وارسته شدن بدین معنی نیست که باید ترک دنیا کنیم ، درواقع دلبسته دنیا نیستیم ؛ دردنیا زندگی می کنیم ولی تعلقی بدان نداریم ؛ همچون کسی که به قعر اقیانوس سفر می کند و یا به فضا می رود ولی تعقلی بدان ندارد و هرچه زودتر و به محض اینکه کارش انجام شد به خشکی یا ایستگاه فضایی خود برمی گردد؛ چون ماندنش بیش از حد درجایی که به او تعلقی ندارد باعث مرگش خواهد شد.

ماهم به طور نامحدود به این دنیا تعلقی نداریم و باید هر چه زودتر کار خود را انجام دهيم چون باید فورا به ایستگاه مربوطه خود باز گردیم.

ببینید ، هریک از ما زمانی برای این سفر داریم و مقدار اکسیژن محدودی داریم ، به محض اینکه زمان ما تمام شود،باید برگردیم والا هلاک می شویم . باید هشیار باشیم و دلبسته پیرامون خود نشویم و همچون غواصی کار خود را انجام دهیم و به خواب غفلت فرو نرويم.

فرض کنيم، غواص و يا فضانورد، به‌جاي کار تحقيقي خود بخواب رود، چه اتفاقي مي‌افتد ؟ به زودي اکسيژنش تمام شده و مي‌ميرد. در واقع ايمان به خداوند هشياري ماست که به خواب غفلت فرو نرویم ودراین هشياري و ايمان کار خودرا به پايان برسانیم و به سلامتي به مبدا خویش باز گرديم.

در واقع ايمان به خداوند هشياري نيسبت به این است که بیدار بمانیم واز وابستگی به اطراف خود بپرهیزیم و این وارستگی است.

خدا عاشق ماست

661

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید


1ـ آيا ما عاشق خداونديم يا او عاشق ماست؟

البته که خداوند عاشق ماست، چون اگر عاشق ما نبود ما را نمی آفريد. هم‌چنين پس از آن برای روزگاران بسيار زياد حفظمان نمی‌کرد. او عاشق ماست که با اين همه ضعف و ناتوانی ما باز هم ما را محافظت می‌کند. با اين همه نافرمانی و اشتباه ما را نگه می‌دارد والا کاری ندارد، نابود کردن همه انسان‌ها. او عاشق ماست که همه کائنات را برای بقای ما مهيّا کرده و مواظب ماست. او عاشق ماست که اين همه پيامبران و رسولان را برای هدايت انسان و شناخت درستی و نادرستی فرستاد و با اين‌که از فرمان آن‌ها سرپيچی کردند باز هم آن‌ها را کامل هلاک نکرد و اگر هم سختی برايشان به‌وجود آمد فقط هشداری بود. اگر خداوند عاشق ما نبود، بايد هيچ يک از ما اکنون نمی‌بوديم. نوع بشر بايد هلاک شده بود ولی او عاشقی خردمند و صبور است. همچون پدری که عاشق فرزند خويش است و از روی عشقش گاهی تنبيه می‌کند که به رفتارهای ناشايست و خطرناک خود هشيار باشد. پدر و مادری اگر اجازه می‌دهند که فرزندشان سوختن را تجربه کند نه اين‌که او را دوست ندارند بلکه می‌خواهند که آن را بشناسد و مفهوم سوختن را بداند ولی مسلماً اگر در خطر بيفتد با تمام وجود او را نجات می‌دهند. عشق خداوند آن‌قدر زياد است که خود را نيز تا حد انسان فروتن کرد و بر روی زمين آمد و از هيچ فداکاری فروگذار نکرد و تمام گناهان انسان را بر تن گرفت و به‌خاطر انسان گنه‌کار مرد و ما را نجات بخشيد. آری، خداوند اوّل عاشق ما بود، از ازل تا به ابد هم عاشقمان خواهد ماند. ولی آيا ما هم عاشق او هستيم يا اين‌که او را فقط برای رفع نیازهای مالی خود می‌خواهيم؟

بايد بگويم خداوند خود عشق است. او عشق خالص است.

2ـ آيا عشق ورزيدن خداوند تنها به معنای ايجاد راحتی و خوشی برای ماست؟

مسلماً عشق ورزيدن حقيقی گاهی با راحتی همراه نيست و با سختی همراه است. ببينيد معمولاً همگی فکر می‌کنند که وقتی در راحتی و خوشی هستند، خداوند آن‌ها را بيشتر دوست دارد و آن‌را معجزه می‌دانند درصورتی‌که گاهی انسان‌های بی‌ايمان و بی‌خدا دارای زندگی بسيار راحت‌تر و خوش‌تری هستند و بالعکس انسان‌های باخدا و حتی انبياء الهی زندگی سراسر سختی و مشقتی داشتند. پس اگر ملاک ما برای عشق خداوند راحتی و خوشی باشد خداوند هرگز عاشق انبياء و رسولان و ايمان‌داران نيست و بالعکس بی‌ايمانان و بی‌خدايان رابيشتر محبّت می‌کند! ولی در حقيقت چنين نيست، راحتی دنيائی دليل بر عشق و محبّت خداوند نيست و هيچ ربطی به آن ندارد. خداوند عاشق همه ماست ممکن است از اعمال و رفتار ما خوشحال و راضی نباشد ولی همچون پدری که فرزندانش را دوست دارد و محبّت می‌کند همه ما را دوست دارد ولی اعمال و رفتارمان از خودمان جداست و خداوند براساس اعمال و رفتار و قلب ماست که ما را مورد داوری قرار خواهد داد. ولی کسی که ايمان بياورد و قلب خود را به‌سوی خداوند بگشايد بر او داروئی خواهد بود و نجات می‌يابد همچون فرزندی که در مقابل پدرش زانو می‌زند و از رفتارهای ناشايسته اش ابراز ندامت می‌کند. پس ما هم همواره مورد عشق خداوند قرار داريم ولی دريافت آن بسته به محبّت و عشق‌مان نسبت به اوست.

3ـ آيا تأديب خداوند نيز نشانه عشق او نسبت به ماست؟

البته که چنين است. همان‌طور که خداوند می‌فرمايد ای فرزند من، تأديب خداوند را ناچيز نشمار و وقتی او تو را سرزنش می‌کند نااميد نشو زيرا خداوند هرکه را دوست دارد تأديب می‌کند و هرکه را به فرزندی می‌پذيرد تنبيه می‌نمايد. شما بايد متحمل اين سختی‌ها بشويد زيرا اين نشان می‌دهد که خدا با شما مانند فرزندان خود رفتار می‌کند. آيا هرگز فرزندی بوده است که به‌دست پدر خويش تأديب نشده باشد؟ زمانی‌که تنبيه می‌شويم نه‌تنها برای ما خوشايند نيست بلکه دردناک است امّا بعد‌ها کسانی که با چنين تنبيهی تأديب شده‌اند از ثمرات آرامش يک زندگی نيکو بهره‌مند می‌شوند. با اين‌که وقتی پزشکمان جهت درمان به ما توصيه‌های می‌کند، نه اين‌که رعايت می‌کنيم و برطبق اصول و قوانين او رفتار کرده تا بهبود يابيم. پس چقدر بايد بيشتر به توصيه‌ها و دستورات خداوند که پزشک اعظم است گوش فرا دهيم که عاشق ماست و در فکر سلامتی‌مان است. او که از هر پزشکی آگاهتر و هيچ چيز از نظرش پنهان نيست ما حتی برای بهبود زير تيغ جراحی رفته و درد‌های بسياری را تحمل می‌کنيم چون می‌دانيم که برای بهبود و آرامش ماست، پس چقدر بيشتر بايد در مقابل تيغ جراحی خداوند که بسيار پرمهرتر از پزشکان است خوشنود باشيم و صبور تا بهبود يابيم. پس همه فرامين خداوند و درد‌هائی که متحمل می‌شويم نه از روی بندگی که از روی محبّت و عشق با صبوری کامل تحمل می‌کنيم تا رشد يافته و آماده باشيم برای کارهای عظيم خداوند که قرار است از طريق ما انجام پذيرد و دعا می‌کنيم که همه ما فيض و برکت صبر و آگاهی بر اين درد‌ها و تنبيهات را پيدا کنيم که با آسايش و خوشنودی بيشتر تحمل کرده و به سرمنزل مقصود برسيم و به قول سعدی که می‌گويد:

سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شود *** فخر بود بنده را داغ خداوندگار

4ـ ما چگونه می‌توانيم عاشق خداوند باشيم؟

اين فيضی است که خداوند به ما عطا می‌کند و بايد برای آن دعا کنيم. خوب عدم غرور و فروتنی کمک به ديگران دوست داشتن آن‌ها، حفظ احکام خداوند و در نهايت دو حکم بزرگ خداوند که بيانگر همين مسأله است که خدای خود را با تمامی ذهن، قلب و جان دوست بدار و همسايه خود را همچون خود. ببينيد، حکم اوّل خداوند که او را با تمامی وجود دوست بداريم، در واقع خلاصه چهار حکم اوليه خداست و اين‌که همسايه خود را همچون خود نيز خلاصه شش حکم ديگر خداست. بله در اصل می‌بينيم که دوست داشتن خداوند همچون چرخ‌دنده‌ای است که در ميان عشق خداوند به ما و زندگي قرار دارد. خداوند هميشه در حال دوست داشتن ماست و برايمان کار می‌کند، اين چرخ‌دهنده مدام در حال چرخش است، چرخ‌دهنده عشق ما بايد با اين چرخ‌دهنده عشق خداوند از يک سو و چرخ‌دنده زندگی از سوی ديگر وصل شود تا زندگی به چرخش درآيد والا چرخ زندگی به‌درستی نمی‌چرخد و واقعاً کسی که طبق اصول خداوند زندگی کند و عاشق او باشد در زندگی هيچ مشکلی روحانی نخواهد داشت ودرموردمشکلات مادی نیز صبورخواهد بود و در واقع عشق ما به خداوند باعث می‌شود که چرخه عشق کامل گردد و چون عشق خداوند به ما همچون باران همواره می‌بارد و عشق ما همچون زمينی حاصلخيز باعث ‌شود که زندگی مان ثمرات فراوانی به بار آرد و هميشه سبز و خرم خواهيم بود.

پس دعا می‌کنيم که به فيض عشق خداوند نائل آئيم. آمين

ترک راه کهنه

1,029

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید
[ti_audio media=”660″]
[ti_audio media=”661″]

old3
1ـ آيا در گذشته ماندن فايده‌ای برای ما دارد؟

در گذشته ماندن باعث عدم رشد شده و فايده‌ای که ندارد هيچ، باعث ضرر هم می‌باشد. زيان زيست در گذشته آن‌قدر هست که انسان را به انسانی مرده مبدّل می‌کند پس هرچه زودتر بايد گذشته را رها کنيم و راه‌های کهنه را ترک کنيم و در اکنون قرار گيريم. البته گذشته اندرز خوبی است برای اين‌که در اکنون بهتر زندگی کنيم. ما با خداوند در اکنون می‌توانيم ارتباط داشته باشيم. نه در گذشته و نه در آينده نمی‌توان با خداوند متصل بود ولی در اکنون و حال می‌توانيم همچون دو توپ که فقط در يک نقطه به هم وصل می‌شوند و هر قدر که آن‌ها را بچرخانيم باز هم فقط يک نقطه آن‌ها به هم اتّصال خواهد داشت. لحظه اکنون حقيقی و واقعی است ولی گذشته ديگر وجود ندارد و يک خاطره بيش نيست ولی می‌توان از آن برای بهتر زيستن در حال استفاده کرد. اگر چنين زندگی کنيم مسلماً آينده‌ای بسيار خوب و موفق خواهيم داشت. آينده محصول زيستن در حال با استفاده از تجربيات گذشته و يا حتی گذشتگان . ما نه‌تنها از تجربيات خود بلکه از تجربيات ديگران و تاريخ هم می‌توانيم در بهتر زيستن در حال استفاده کنيم و نيازی نيست همه چيزرا شخصا تجربه کنيم. زندگی‌های ديگران به ما کمک می‌کند که گوئی چندين زندگی را پشت سر گذاشته و تجربه کرده‌ايم. هرچه بيشتر درباره زندگی‌ها و تاريخ آن‌ها و اقوام مختلف بدانيم به ما کمک می‌کند که بهتر در اکنون خود بنمايم. البته فقط دانش و معلومات کافی نيست، بايد حکمت استفاده از علوم و دانش را هم داشته باشیم که بتوانیم یاد بگیریم که چگونه در حال زندگی کنيم. (که این حکمت را خود خداوند به ما عطا خواهدکرد بشرط آنکه ازاو بخواهیم)

2ـ تولّد دوباره به چه معناست؟

تولّد دوباره يعنی تغيير و دگرديسی شايد مثال زيبائی نباشد ولی مثال ملموسی است: وقتی قورباغه تخم می‌گذارد يک تولّد انجام می‌شود، وقتی از تخم بيرون می‌آيد تولدی ديگر و چون بچه قورباغه رشد می‌کند و تغيير شکل می‌دهد يا دگرديسی صورت می‌گيرد تولدی نو به‌وجود می‌آيد. انسان هم در طول رشد خود چه از نظر فردی يا تاريخی، تغييراتی که می‌کند، تولدی دوباره کرده است. در تولّد نو حتی ماهيّت نيز عوض می‌شود، خواسته‌ها، حسّاسيت‌ها، شکل ظاهری و همه چيز تغيير می‌کند به‌طوری‌که گاهی تشخيص اين‌که اين همان فرد قبلی است مشکل می‌شود. يکی از اين تولّد‌هائی که ما در زندگی می‌توانيم تجربه کنيم ترک راه کهنه است يا همان ترک گذشته و عادات قبلی. بهترين راه تولدی نو درارتباط با خداست. خداوند استاد اين امر است او هميشه تبديل می‌کند از خاک گياه می‌روياند، از تخم موجودی و از مرگ حيات می‌آورد از مرداب نيلوفر آبی مي‌روياند، از نادرستی درستی و … اگر خود را يکپارچه به‌دست خداوند که استاد تحوّل است بسپاريم از ما طلای ناب می‌سازد و ما را خالص می‌کند و هر روز عيارمان را بالاتر می‌برد، پس خود را به او می‌سپاريم و به او اعتماد می‌کنيم. چون اوست که استاد الاساتيد است و پرورش‌دهنده کل حيات.

3ـ آيا تعصب ما را از رسيدن به راه نو باز نمی‌دارد؟

تعصب، انسان را از همه موفقيت‌هايش باز می‌دارد و مانع رسيدنش به هدف می‌گردد. تعصب، ذهن و قلب انسان را بلوک می‌کند و مانع حرکتش می‌گردد و در واقع در يک راه و مسير کهنه انسان را در انتظار مرگ نگه می‌دارد. انسان متعصّب حتی قادر به فکر کردن نيز نيست. هميشه روش‌های تازه، نو و خلاق از آن کسانی است که متعصّب نيستند و قادرند امور را به‌گونه‌های ديگر نيز بنگرند. يک هنرمند خلاق وقتی به يک منظره نگاه می‌کند آن را از زوايای زيادی بررسی می‌کند تا اين‌که بتواند اثری هنری خلق کند درصورتی‌که اگر فقط از يک زاويه به منظره نگاه کنيم چيزی عايدمان نشده و نمی‌توانيم يک اثر ويژه و خاص به‌وجود آوريم. تعصب هم چنين است وقتی‌که ما حاضر به تغيير نقطه نظر خويش نباشيم و آن‌چه را که از قبل به ما آموخته شده است حفظ کرده و حاضر به بازنگری نباشيم هرگز نمی‌توانيم به راه‌های خاص و نو برسيم و بايد هميشه در روش‌های کهنه و گذشته‌گان خود سير کنيم. مذهب همين است، آئينی است که گذشتگان و پدرانمان برايمان به ارمغان گذاشته و هرگز در آن تأمل نمی‌کنيم که آن را از نقطه نظرها و زوايای ديگر بررسی کنيم و سال‌ها در آن سلوک کرده بدون آن‌که با نگاهی باز و ديدی بازتر طرز فکر و ايده‌های پدران خود را بشکافيم، شايد بتوانيم ما مکاشفه‌ای ديگر داشته باشيم. پيروی کورکورانه و متعصبانه درهر روشی، انسان را همچون مرده‌ای متحرّک کرده و به او اجازه زيستن و حيات نمی‌دهد. گاهی اوقات برای باز کردن پيچ کهنه وجودمان بهتر است از ابزار ديگری استفاده کنيم و هميشه دراستفاده از وسيله قديمی خود اصرار نورزيم و تعصبات و افکارکهنه را کنار گذاشته و با ديدی بازتر به زندگی بنگريم که بتوانيم به راه‌های نو برسيم.

4ـ چگونه می‌شود از تعصبات و گذشته‌های بدون فايده رهائی يافت؟

بهترين راه برای رهائی از اين تعصبات و بند‌های قديمی، اهميّت فوق‌العاده خداوند، در زندگی است. اگر خداوند بالاترين اهميّت در زندگی ما باشد، می‌توانيم از اين تعصبات دست برداريم. منظورم از خداوند، مذهب نيست. مذهب روش است می‌توان آن را عوض کرد يا کنار گذاشت ولی خداوند غيرقابل تعويض بوده و کنار نمی‌رود. خداوند هدف است و همه وجودمان بايد به سويش جهت گيرد و از تمام چيزهائی که غير از اوست دست برداريم. خداوند مرکز وجودماست. تعداد يا اندازه‌ دايره‌هائی که بر حول اين محور و مرکز می‌چرخند می‌توانند کم يا زياد، بزرگ يا کوچک باشند ولی مهّم مرکز است و همه توجهمان بايد به اين مرکز باشد. وقتی مرکز خود را داشتيم، تعصبات ناپديد می‌گردد برای رسيدن به اين مرکز ما کاری نمی‌توانيم بکنيم ولی او می‌تواند ما را به سمت خود متمرکز کند. ما فقط بايد بخواهيم و بجوئيم. او ما را پيدا می‌کند. او به ما عطا می‌کند. خداوند همه چيز است و هيچ چيز از اراده و قدرتش خارج نيست ولی توجه کنید که خواست و اراده ما در نحوه اجرای اراده خداوند تأثير می‌گذارد ولی آن را عوض نمی‌کند. مثل اين‌که طرز و نوع رفتار فرزندمان در نحوه رفتارمان با او تأثير دارد ولی خواست و اراده ما را عوض نمی‌کند و ما همواره او را دوست داريم و از هيچ چيز برايش فروگذاری نمی‌کنيم.

پس بيائيم با هم دعا کنيم و بخواهيم که: خداوند ما را عوض کند و تبديل به انسانی نو شويم زيرا که او قادر مطلق است واز او می خواهیم که مارا از تعصبات رهایی دهد زیرا او تنها نجات دهنده ماست .آمین

پایداری

806

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید
[ti_audio media=”654″]
[ti_audio media=”655″]
1ـ استقامت و پايداری به چه معناست؟

استقامت به معنای پابرجا بودن و مقاومت کردن در به پايان رساندن راه و مسيری که در آن هستيم می‌باشد و ما را به اهدافمان نزديک خواهد کرد. نوع استقامت و تأثير آن بر ما بسته به هدفی است که می‌خواهيم به آن برسيم. مسلماً اگر اهدافمان اهدافی دنيائی باشد، استقامت و پابرجائی کاری دشوار بوده ولی استقامت و پايداری در امور معنوی، چون هدف، خداوند است کار دشواری نيست زیرا اين استقامت بر ايمان و اميد پابرجاست. همان‌طور که خداوند می‌فرمايد: بلکه در زحمات خود نيز شاهد هستيم، زيرا میدانيم که زحمت ما بردباری و استقامت ايجاد می‌کند و بردباری موجب می‌شود که مورد قبول خداوند شویم و اين امر اميد را می‌آفريند. در راه معنويت و خداوند تا حد جان هم می‌توان مقاومت کرد ولی وقتی مسائل و مشکلات مادی به‌ميان می‌آيد، در پی راهی می‌گرديم که از آن بگريزيم.

2ـ آيا ثبات قدم به معنای لجبازی است؟

به هيچ‌عنوان. ثبات قدم جنبه روحانی استقامت است درصورتی‌که لجبازی جنبه مادی آن. کسی که از روی لجبازی در انجام کاری اصرار می‌ورزد لذتی نمی‌برد و به نوعی خود آزاری می‌کند. انسان لجباز محبّت ندارد و کسی که محبّت ندارد به خداوند ايمان ندارد و انسان بی‌ايمان اميدی نخواهد داشت ولی در مقابل کسی که ثبات قدم دارد و لجبازی ندارد با ايمان می‌تواند استقامت داشته باشد، چنين شخصی صبور بوده و با ايمان و اميد تحمل می‌کند و به وعده‌های خداوند مطمئن است. استقامت و پايداری که براساس ايمان باشد نه لجبازی بلکه واقعاً پايداری خواهد‌بود و به آسانی تمام نمی‌شود و اين دو با هم بسيار متفاوتند. در استقامتی که براساس ايمان باشد، حتی لذت آفرین بوده وایجاد خستگی نمی کند.

3ـ چرا شخصی که دارای ثبات قدم است در زندگی موفق‌تر است؟

شخصی که دارای ثبات قدم است، ايمان دارد. اميد او براساس ايمانش به او کمک می‌کند که استوار بماند. موفقيت شخص ثابت قدم از يک سو بسته به پشتکار اوست و از سوی ديگر بستگی به ايمان او دارد هرچند خود پشتکاری نيز محصول ايمان و اميد است. کسی که اميدوار نباشد، پشتکار نخواهد داشت. ما اوّل بايد به يک جايگاه محکم تکيه کنيم و آن‌گاه می‌توانيم استقامت کافی داشته باشيم. کسی که در جای نرم و سست بخواهد مقاومت کند به زودی فروخواهد ريخت برای همين است که خداوند می‌فرمايد: عمارت خود را بر صخره بنا کنيد نه بر شن‌های ساحل، چون زيربنای محکم، عمارت را نگه‌می‌دارد و آن صخره چيزی نيست جز خود خداوند. پس کسی که ثبات قدم براساس ايمان و توکّل به خدا دارد موفق‌ خواهد‌بود.

4ـ مهّم‌ترين مسأله‌ای که بايد در آن ثابت قدم بود چيست؟

مهّم‌ترين مسأله خداست. چون اوست که بر همه چيزمان واقف است و هيچ چيز از چشمانش پنهان نمی‌ماند. خداوند و تنها خداوند است که بايد نسبت به او ثابت قدم باشيم چون او اميد، ايمان و محبّت است و هرگز پايمال نمی‌شود، ما بايد نسبت به خداوند غيرت داشته باشيم چون او خدای ما، پدر ما، همراه ما، دوست ما و همه کس ماست وقتی همه توجه مان به او باشد و در اين امر ثابت قدم باشيم موفق‌ خواهيم بود ولی وقتی فقط مواقع سختی و مشکل خداوند را برای حل مشکلاتمان بخواهيم و به ياد آوريم مسلماً موفقيتمان زياد نخواهد بود ومن فکر می کنم گاهی وقتی دچارسختی می شویم خداوند این اجازه را داده است زیرا او می داند که انسانها درمواقع سختی بیشتر او رایاد کرده و بسویش برمیگردند. به عبارتی دوری از خداوند ما را به سختی

می اندازد. پس بهتر است که قبل از مشکلات به او رو آوريم، و با تمامی فکر، قلب و جانمان او را دوست بداريم و محبّت نمائيم همان‌طور که او چنين می‌کند و با تمام وجود در عشق و محبّت او استوار و پابرجا باشيم.

هوسرانی

749

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید
[ti_audio media=”647″]
[ti_audio media=”648″]
1ـ چرا شخص هوسران هميشه در زندگي دچار مشکلات است؟

هوس‌ها يا خواهش‌هاي نفساني انسان را وادار به رفتارهائي مي‌کند که با مشکلات بسياري روبه‌رو مي‌گردد. ما همگي داراي خواهش‌هاي نفساني هستيم ولي نحوه برخورد با آن‌ها ممکن است متفاوت باشد. خواهش‌هاي نفساني به آن دسته از خواسته‌هائي مي‌گويند که انجام آن‌ها واجب نيستند، يعني ارتباطي با نيازهاي جسمي و روحي مان دارند. وقتي ما خواسته‌اي داريم مي‌توانيم روي خواسته خود تأمل کنيم و ببينيم آيا رسيدن به اين خواسته واجب و ضروري است يا نه. مثلاً اين‌که خواهش براي خوردن يا نوشيدن داريم بايد ببينم آيا اين خواسته نياز است يا خارج از نيازمان است، اگر خارج از نيازمان باشد در به انجام رساندن آن بايد بيشتر تأمل کرده و اگر براي ما مضر است از انجام آن خودداري کنيم و اگر براي ديگران مضر است نيز در انجامش حتي فکر هم نکنيم. ضرر و زيان يک خواسته‌اي که براي جسم و روح ما ضروري نيست مي‌تواند جسماني يا روحاني باشد به هرحال از انجامش بايد خودداري کرد. دراين‌صورت است که دچار مشکلات نخواهيم شد.

2ـ آيا شهوت و عشق به يک مفهومند؟

به‌هيچ عنوان، شهوت و عشق دو امر کاملاً متفاوت و برضد همند. کسي که از روي شهوت ابراز علاقه مي‌کند از روي خودخواهي و خودپرستي چنين است ولي کسي که عاشق است کاملاً از خودگذشتگي دارد و به‌خاطر معشوقش هر کاري انجام مي‌دهد و از خود می گذرد. شهوت ريشه در خودخواهي دارد ولي عشق ريشه در از خودگذشتگي.

3ـ شهوت‌راني چه تأثيري‌ بر ازدواج و خانواده مي‌گذارد؟

شهوتراني باعث نابودي خانواده و ازدواج مي‌شود. انسان شهوت‌ران از روي خودخواهي اين‌کار را مي‌کند و به خواهش‌هاي نفساني خود براي اين‌که جامه عمل بپوشاند ممکن است دست به هر کاري بزند و باعث هلاکت خود و خانواده شود. اصولاً شهوتراني دور از حکمت است درست مثل اين‌است‌که تيغي تيز را در اختيار فرزند خردسالی قرار دهيم. اموري که از حکمت بدورند به‌هرحال باعث هلاکت خواهند شد. ممکن است زمان هلاکت زود يا دير باشد ولي در هر صورت به انجام خواهد رسيد. از طرفي ديگر انسان شهوتران از هدف اصلي زندگي دور شده است. بسياري فکر مي‌کنند که هدف از آفرينش لذّت بردن است ولي من فکر مي‌کنم هدف آفرينش اعلام و نشان دادن بزرگي و جلال خداوند است. ما اگر هميشه به‌خاطر داشته باشيم که براي چه هدفي به‌وجود آمده‌ايم، زندگي بسيار شيرين و راحت‌ خواهد‌بود ولي وقتي هدف خود را گم کنيم زندگي بسيار دشواري خواهيم داشت. همان‌گونه که يک قلم براي نوشتن درست شده است و وقتي براي نوشتن به‌کار رود بسيار خوب و زيباست ولي اگر براي کاري غير از اين به‌کار رود يا از بين مي‌رود و يا قادر به انجام آن امور نيست. خود ما هم به‌عنوان انسان هدف از آفرينشمان نمايان ساختن بزرگي و جلال و زيبائي همه خصوصيّات خداوند است و اگر براي کاري غير از اين به‌کار رويم يا هلاک مي‌شويم و يا اين‌که قادر به انجام آن کار نيستيم و بايد بگويم ما براي شهوتراني آفريده نشده‌ايم همان‌گونه که قلم براي باز کردن يک پيچ ساخته نشده است.

4ـ بهترين راه رهائي از رنج شهوت‌پرستي چيست؟

من فکر مي‌کنم بهترين راه رهائي از اين رنج شناخت خويشتن و قناعت است. وقتي ما به شناخت برسيم همان‌گونه که از قلم براي باز کردن يک پيچ استفاده نخواهيم کرد از وجود خود نيز در جهت ارضاي اميال و شهوتراني استفاده نخواهيم کرد. چون مي‌دانيم همان‌گونه که پيچ باز کردن باعث شکستن و نابودي قلم مي‌شود هوسراني باعث نابودي و هلاکت ما خواهد شد. اين شناخت به ما کمک مي‌کند که به قناعت رسيده و به آن‌چه که خداوند در اختيارمان قرارداده قانع باشيم و بيش از آن نخواهيم و هم‌چنين ايمان داريم که اگر بيش از اين در اختيارمان قرار نداده چون او ما را بهتر از خودمان مي‌شناسد و چيزهائي را در اختيار ما قرار مي‌دهد که باعث رشد و بناي ما گردد.

آمال

777

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید
[ti_audio media=”642″]
[ti_audio media=”643″]

1ـ آيا آرزو با توقع ارتباط دارد؟

آرزوها خواسته‌هاي قلبي ما هستند که به آن‌ها دست نيافته‌ايم و خواهان عملي شدنشان هستيم ولي توقع خواسته‌هاي ما از ديگران يا چيزي مي‌باشد. هر دو خواهش و خواسته‌اند ولي متفاوت. خواسته وقتي شکل آرزو دارد آن را بيشتر از خداوند مي‌خواهيم و به‌نظر دست‌نيافتني‌تر است و وقتي شکل توقع به خود مي‌گيرد بيشتر زميني است و احساس مي‌کنيم دست‌يافتني است. در توقع اصولاً ديگران را موظف به پاسخ‌گوئي به خواسته خويش مي‌دانيم ولي در آرزو بيشتر آن را دست‌نيافتني و خارج از توان بشر و دنيا دانسته و فقط در توان خداوند قادر مي‌دانيم و براي همين آن را آرزو مي‌ناميم‌. آرزو ما را به دعا و نيايش هدايت مي‌کند درصورتي‌که توقع باعث هدايتمان به تاريکي و حتي رفتارهاي ناشايست مي‌گردد. البته هستند بسياري که آرزوهاي ناپسند دارند و سال‌ها در حسرت آن مي‌سوزند ولي به‌هرحال آرزوها چه ناپسند و چه پسنديده به نظرمان دست‌نيافتني يا دشوار مي‌آيند و اگر خود بخواهيم به آن‌ها دست يابيم، بسيار دشوار خواهد‌بود و بهتر است آن را از خداوند بخواهيم تا به ما اعطا نمايد. چون خداوند مي‌فرمايند: بخواهيد به شما داده خواهد شد. بجوئيد پيدا خواهيد کرد. بکوبيد در به روي شما باز خواهد شد. و از او بخواهيم تا آن‌چه که به خيريت ماست به ما عطا کند و اگر آرزوهايمان ناپسند و باعث هلاکت ما مي‌شوند آن‌ها را تغيير دهد و آنگونه‌اي که باعث بنا و رشد ما مي‌گردد به ما عطا فرماید.

2ـ نتيجه آرزو کردن مثبت است يا منفي؟

آرزوهاي ما مي‌توانند مثبت يا منفي باشند، مثبت مثل آرزوي کمک به ديگران يا کشف و اختراع يک وسيله که باعث کمک به انسان‌ها باشد مثل آرزوي پرواز که منجر به ساخت هواپيما شد و آرزوي نور و روشنائي که منجر به کشف نيروي برق و الکتريسيته گرديد و اگر منفي باشد باعث هلاکت و نابودي بشريت و هستي مي‌شود مانند قدرت‌طلبي و اختراع بمب و سلاح‌هاي شيميائي و بسياري از اختراعات که امروزه باعث جنگ و بدبختي و شر شده‌اند. پس هميشه بايد هشيار باشيم و آرزوهاي خودرا به‌دست قادر متعال بسپاريم تا او آن‌ها را بررسي کند و آن‌چه که باعث بناي ما مي‌گردد برايمان به انجام رساند و آن‌چه که باعث هلاکت ما مي‌گردد آن را تغيير دهد هميشه بزرگ‌ترين آرزوهايمان اراده خداوند باشد و بس! و اگر گاهي اراده‌هاي خداوند را براي خويش دشوار و سخت ديديم دعا کنيم و از او بخواهيم که اگر باعث بنايمان است فقط آن را بر ما آسان کند و به ما توان تحمل آن را بدهد تا بتوانيم در اين سختي رشد يابيم. نه اين‌که از زيربار آن فرار کنيم و فرصت رشد و بلوغ را از خود دور سازيم.

3ـ «آرزو بر جوانان عيب نيست» به چه معناست؟

منظور از اين ضرب‌المثل اين‌است‌که جوانان چون در ابتداي زندگي هستند و راه طولاني در پيش دارند بر آن‌ها آرزو کردن عيب نيست و مي‌توانند براي برآوردن آرزوهاي خود تلاش کنند. وظيفه ما اين‌است‌که هميشه به جوانان خود آموزش داده و به آن‌ها بينشي مناسب بدهيم که چگونه در آرزوهايشان موفق شوند نه اين‌که ناکام گردند و به‌سوي نادرستي بروند. به‌عبارتي آرزو بر جوانان عيب نيست، امّا آرزوي نادرست بر جوانان عيب است. چون باعث هلاکت آن‌ها مي‌شود. آرزو وقتي از اراده خداوند به دور باشد و براساس آن‌چه که خداوند برايمان آرزو مي‌کند نباشد، باعث هلاکت ما مي‌شود ما وقتي يک وسيله يا ابزاري را مي‌سازيم از آن وسيله يا شيء يک انتظار و آرزوئي داريم که برايمان انجام دهد. مثلاً وقتي يک پرگار داريم از آن انتظار دايره را داريم ولي از آن توقع و خواهش خوراکي شدن يا باز کردن پيچ يا هر چيزي غير از اين را نداريم. حالا فرض کنيم که خود پرگار آرزوي خوراکي شدن يا باز کردن و چيزي غير از آن‌چه سازنده‌اش برايش در نظر گرفته پيدا کند و در جهت آن شروع به مبارزه و تلاش کند. خوب چه اتفاقي مي‌افتد؟ او برخلاف ماهيّت و آفرينش خود حرکت خواهد کرد و هلاک خواهد شد. پس بايد آرزو و خواسته ما منطبق بر آرزو و خواسته آفريننده ‌ما باشد تا باعث رشد و بناي ما گردد و به سمت و سوي هدفي که او ما را برايش آفريده که آن هم هدفي کوچک نيست و هدف بسيار متعالي است، هدايت نمايد. پس بايد به فرزندانمان و جوانان خويش بياموزيم که آن‌چه را خداوند بر ما اراده مي‌کند، بهترين آرزو است و اين بايد تنها آرزويمان باشد.

4ـ بهترين آرزو و خواسته ما چه مي‌تواند باشد؟

بهترين آرزو و خواسته‌مان، خواسته‌هاي خداوند براي ماست. خداوند به‌دليل عشق و محبّتي که به ما دارد، هميشه بهترين‌ها را برايمان مي‌خواهد او همچون پدري است که هميشه نيکي‌ها و زيبائي‌ها را براي فرزندش مي‌خواهد. حتي شايد پدر فرزند خويش را در شرايط سختي قرار دهد که اين به‌دليل عشق و محبّت پدر به فرزندش است. هم‌چنان‌که خداوند مي‌فرمايند: اگر فرزندتان از شما ماهي طلب کند در دستش ماري قرار مي‌دهيد؟! يا اين‌که اگر نان طلب کند، سنگ؟! همان‌طور که شما بهترين‌ها را در اختيار فرزندان خود مي‌گذاريد، خداوند که پدري مهربان و حکيم است چگونه ممکن است چيزي ناپسند در اختيار فرزندانش قرار دهد؟! پس بايد مطمئن باشيم و ايمان داشته باشيم که او خداوند قادر و حکيم است و بهترين‌ها را بيشتر از آن‌که خود بدانيم در اختيارمان مي‌گذارد و ما را از خودمان بيشتر مي‌شناسند و بيشتر دوست مي‌دارد. در اصل دوستي خودمان نسبت به خويش بيشتر همچون دوستي خاله خرسه است ولي دوستي خداوند دوستي حقيقي است. پس آرزوهايمان را بر آرزوهاي او منطبق کنيم و آن‌چه را که او برايمان مي‌خواهد بخواهيم و آن‌چه را که او بر ما ناپسند مي‌شمارد نخواهيم و هميشه دعايمان اين‌گونه باشد که اي خدائي که در آسماني نام تو مقدّس، اراده تو همچنان که در آسمان است بر زمين نيز بر ما باشد، نان و روزي کافي روزانه ما را به ما عطا کن، گناهان ما را ببخش همان‌گونه که ما خطاکاران خود را مي‌بخشيم و ما را در آزمايش مياور بلکه از شيطان و شرور رهائي ده. زیرا قدرت و جلال تا ابد الآباد از آن توست.آمین

شرم و حیا

1,035

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید
[ti_audio media=”635″]
[ti_audio media=”636″]

1ـ چه تفاوتي بين خجالتي بودن و باحيا بودن است؟

خجالتي بودن يک موضوع اکتسابي است و بيشتر ارتباط با جسمانيت و ماديات دارد ولي شرم و حيا يک امر روحاني و مربوط به روح و روان انسان مي‌شود. البته اين دو در جاهائي از وجودمان به هم بسيار نزديک شده و تشخيص آن‌ها دشوار مي‌شود. ولي اصولاً خجالت از سوئي به تربيت والدين و جامعه مربوط مي‌شود و وقتي دچار اشتباه و گناهي مي‌شويم احساس خجالت مي‌کنيم ولي شرم و حيا بيشتر با روح و روان انسان مرتبط مي‌شود و گاهي انسان‌هاي فروتن و از خود گذشته اين احساس را دارند. بسياري اين تجربه را داريم که افرادي خجول هستند ولي داراي شرم و حيا نيستند و بالعکس کساني هستند که شرم و حيا دارند ولي خجول نيستند.

2ـ چه مسائلي باعث بروز خجالت مي‌شوند؟

خجالت چون به جسمانيت و ماديات مرتبط مي‌شود، تربيت خانواده و محيط بر آن مؤثر است و بسياري به‌دليل گناه و خطا احساس خجالت مي‌کنند و اصولاً رهائي از اين احساس امکان‌پذير نيست تا زماني‌که احساس بخشيده شدن کنيم. احساس بخشوده شدن احساسي است که کاملاً بر خجولي مؤثر است. مثلاً وقتي دچار خطائي مي‌شويم در مقابل ديگران احساس خجالت داريم ولي اين خجالت‌زدگي همواره با ما همراه است تا زماني‌که کاملاً احساس کنيم مورد بخشش قرار گرفته‌ايم ولي گاهي اگر اين بخشودگي به‌طورکامل نباشد در عمق وجود خود خجالت را خواهيم داشت. بزرگ‌ترين بخشش، بخشش خداوند است که در مقابل او احساس خجالت نکنيم و اين با توبه به امکان‌پذير است و توبه به معناي پشيماني است. وقتي ما پشيمان از رفتارهاي ناشايست خود باشيم و به درگاه خداوند ابراز ندامت کنيم بخشيده خواهيم شد و اين بزرگ‌ترين بخشش است.

3ـ چرا شخص خجالتي در زندگي ناموفق است؟

شخص خجالتي در زندگي ناموفق است زيرا توان روبه‌رو شدن با ترس‌هاي خود را ندارد. خجالت (هم‌چنين) به ترس‌هاي درونمان ارتباط دارد. حتماً برايمان اتّفاق افتاده که مي‌گوئيم خجالت مي‌کشم با اين موضوع روبه‌رو شوم و اين خجالت با ترس همراه است. ما وقتي دچار خجالت مي‌شويم ممکن است بسياري از موقعيت‌هاي خوب را از دست بدهيم و به جهت خجالتي که داريم نتوانيم آن موقعيت‌ها را به‌دست آوريم يا حفظ کنيم. خجالت به هرحال ارتباط با دنياي غيرحقيقي وجودمان دارد، يعني بخشي از وجودمان که ما دچار توهّم شده‌ايم و فکر مي‌کنيم که واقعي هستند ولي واقعيت ندارند. مثلاً ما فکر مي‌کنيم به اندازه کافي شايستگي نداريم، خوش برخورد و خوش اندام نيستيم و به‌عبارتي خجالتمان به نوعي ارتباط با اعتماد به نفسمان نيز برقرار مي‌کند و عدم اعتماد به نفس باعث خجالت بيشتر شده و به اين شکل خود را نشان مي‌دهد. پس ما اگر بتوانيم اعتماد به نفس خود را به‌دست آوريم و به توانائي‌هايمان پي ببريم، کمتر احساس خجالت خواهيم کرد و در نتيجه بهتر مي‌توانيم به توانائي‌هايمان پي برده و کمتر احساس خجالت خواهيم کرد و در نتيجه بهتر مي‌توانيم توانائي‌هايمان را در زندگي به‌کار بگيريم و موفق باشيم. هم‌چنين خجالت مي‌تواند با شناخت خويشتن هم ارتباط داشته باشد. ما وقتي خود را به‌درستي نشناسيم و يا باورهاي غلط داشته باشيم باعث عدم اعتماد به نفس و در نتيجه خجالتمان مي‌شود.

4ـ چرا همگان فرد باحيا را بر انسان گستاخ ترجيح مي‌دهند؟

چون فرد گستاخ فردي مهاجم است ولي فرد با حيا داراي آرامش بوده و حالت تهاجمي به خود نمي‌گيرد کسي که با گستاخي با ديگران رفتار مي‌کند داراي غرور بوده و خود را برتر از ديگران مي‌داند درصورتي‌که اشخاص باحيا با فروتني رفتار کرده و برخوردي شايسته‌تر با افراد دارند. اصولاً افراد گستاخ در جامعه با مشکلات خاصي روبه‌رو هستند که از جمله طردشدگي است هرچند مردم در ظاهر با آن‌ها محترم هستند ولي در واقع چنين نيست. درصورتي‌که افراد باحيا مورد احترام و توجّه همگان بوده و در جامعه از جايگاه خاصي برخوردارند.

احترام به فرزندان

763

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید
042_Interview042_Love to Children1
043_Interview043_Love to Children2
bache
[ti_audio media=”610″]
[ti_audio media=”611″]
1ـ چگونه می‌توانیم به فرزندان خود احترام بگذاریم؟
بهترین احترامی که به فرزندان خود می‌توانیم بگذاریم این‌است‌که نیازهای آن‌ها را خوب بشناسیم و به آن‌ها توجّه داشته باشیم. ما برای فرزندان‌مان تنها تکیه‌گاه و امید هستیم. فرزندان بدون وجود والدین در ناامنی خواهند بود پس بهترین احترام به فرزندان این‌است‌که به آن‌ها امنیّت خاطر بدهیم و آن‌ها را موجوداتی بی‌ارزش نپنداریم. آن‌ها را به چشم بچه‌ای نادان فرض نکنیم. بلکه بدانیم که آن‌ها زمین‌های حاصلخیز و آماده‌ای هستند که هرچه بکاریم برداشت خواهیم کرد، اگر بذری نیکو بکاریم، نیکوئی را برداشت می‌کنیم و مسلماً اگر بذری نادرست بکاریم، ناردستی برداشت خواهیم کرد.
هم‌چنین باید که با فرزندانمان متناسب با سنشان برخورد کنیم، ما نمی‌توانیم همان رفتاری را که با یک کودک
۵ ساله داریم با فرزند ۱۲ ساله‌مان نیز داشته باشیم. احترام براساس آگاهی و حکمت، باید استوار باشد نه برپایه احساس و احترام براساس حکمت، باعث می‌شود که نوع رفتارمان با افراد مختلف متفاوت باشد.
۲ـ فرزندسالاری چیست؟
متأسفانه بسیاری از خانواده‌ها فکر می‌کنند آن‌چه را که فرزندشان طلب می‌کند باید در اختیارش قرار داده و به قول خودشان چیزی برایشان کم و کسر نگذارند. فرزندان آن‌قدر باهوش هستند که وقتی اوضاع را چنین می‌یابند، شروع به حکمرانی کرده و اگر هشیار نباشیم تبدیل به بردگان آن‌ها شده و بزرگ‌ترین آسیب را به آن‌ها خواهیم رسانید. فرزند سالاری یکی از بیماری‌هائی است که امروزه در اکثر جوامع رایج بوده و در سنین بالاتر باعث مشکلات بسیاری در جامعه می‌گردد. بهتر است که در هر سنی از فرزندانمان، آن‌ها را بیشترو بهتر بشناسیم و براساس حدسیات و توهّمات خود با آن‌ها رفتار نکنیم بلکه براساس واقعیت‌ها آن‌ها را مورد توجّه قرار دهیم. یکی از بهترین راه‌ها برای مواجه شدن درست با فرزندان داشتن ارتباطی روحانی و معنوی است. هرچه این ارتباط با فرزندمان بیشتر باشد در تربیت و رشد به او کمک بسیار کرده‌ایم. البته منظور از ارتباط معنوی این نیست که او را وادار به مذهبی بودن کنیم بلکه یعنی بیشتر با او دوست و همراه باشیم. یعنی این‌که با فرزندانمان بیشتر همفکری و رفاقت کنیم نه این‌که آن‌ها را مجبور به داشتن یک روش خاصی کنیم و آن‌ها را آزاد بگذاریم تا راه درست را خودشان انتخاب کنند، مثلاً آن‌ها را وادار به داشتن دین خاصی یا اندیشه ویژه ای نکنیم بلکه اجازه بدهیم آزادانه و با آگاهی روش درست را انتخاب کنند و آن‌ها را مجبور به اجرای احکام دینی نکنیم و در این جهت باید اطلاعات و آگاهی معنوی خود را بالا ببریم تا بتوانیم به فرزندان خود با نهایت آگاهی و محبّت این دانش را دوستانه انتقال دهیم.
۳ـ تربیت والدین چه تأثیری در آینده فرزندان دارد؟
همه ما می‌دانیم که تربیت والدین در آینده فرزندان بسیار مؤثر بوده و هیچ پدر و مادری نیست که فرزندش را تربیت نکند ولی این را باید بدانیم که ما همیشه فرزندان خود را براساس تربیت خود، تربیت می‌کنیم، یعنی برمبنای دانش و حکمتی که دارا هستیم با آن‌ها رفتار کرده نه براساس درستی. اگر بخواهیم تربیت خود را بر درستی و حقیقت قرار دهیم، باید اوّل خود تربیت شویم. ببینید، یک مربی تا زمانی‌که مورد تعلیم و تربیت قرار نگیرد، نمی‌تواند مربی خوبی باشد. ما می‌توانیم براساس چیزهائی که از اطرافمان می‌شنویم یا گمان می‌‌کنیم که درست است، مربیگری کنیم، ولی مربی‌ای موفق است که خود تعلیم و تربیت قرار گرفته باشد. پس چه خوب است که اگر مایل به داشتن فرزندان نیک هستیم، خود را مورد تعلیم و تربیت قرار دهیم، قبل از این‌که آن‌ها را همچون موش آزمایشگاهی به هلاکت اندازیم.
۴ـ تنبیه و تأدیب فرزندان به چه صورت باید باشد؟
یادم می‌آید که قبلاً تنبیه و تادیب به‌همراه تنبیه فیزیکی بود و حتی در مدارس همیشه اینگونه تنبیه‌ها رایج بودند ولی خدا را شکر که امروزه این کمتر شده و انسان‌ها بیشتر به شناخت و آگاهی رسیده‌اند که تنبیه و تادیب به‌همراه آزار جسمانی نه‌تنها مؤثر نیست که مخرب هم می‌باشد. آزار جسمانی و تنبیه بدنی در زمان کودکی بسیار تأثیر‌ نادرستی بر روح و روان کودک گذاشته و گاهی تا آخر عمر، زندگیش را تحت تأثیر قرار می‌دهد ؛ خواهش می‌کنم از این‌گونه تنبیه هرگز استفاده نکنید و می‌توانید از روش‌های دیگری برای تنبیه و تادیب استفاده کنید. یکی از روش‌های بسیار جالب برای تنبیه و تأدیب این‌است‌که همچون آینه در مقابل فرزند خود قرار گیرد و منعکس‌کننده رفتارش به او باشید و اجازه دهید به‌خاطر رفتارهایش اگر دچار سختی می‌شود فوراً آن را حل نکرده تا قدری به فکر فرو رود و بتواند مسئولیت کارهایش را بپذیرد و هم‌چنین به اندازه توانش به او مسئولیت بدهیم و همیشه در رفتارهایمان با فرزندمان به‌گونه‌ای باشیم که احساس گناه نکند و همواره به عشق و محبّت والدین مطمئن باشد. پس در آخر اضافه می‌کنیم که تأدیب فرزند به معنی پرورش و تربیت اوست، نه سرکوب و سرزنش.

همسر داری

723

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید
044_Interview044_Love to Spouse1
045_Interview045_Love to Spouse2
hand
[ti_audio media=”608″]
[ti_audio media=”609″]
1ـ چگونه می‌توان یک همسر مناسب انتخاب کرد؟
برای انتخاب همسر، اوّل باید به سن بلوغ رسید و سن بلوغ شامل جسمانی و دیگر رشد روحانی است. همه انسان‌ها در سن مشخصی به بلوغ جسمانی می‌رسند ولی بلوغ روحانی به خودی خود به‌دست نمی‌آید و باید برایش سعی کنیم. چه بسیارند کسانی که حتی تا آخر عمر هم به بلوغ روحانی نمی‌رسند. کسی که به بلوغ روحی نرسد در انتخاب همسر همچون کودکی رفتار کرده و باعث آزار خود و خانواده‌اش می‌گردد. بلوغ روحانی مختص انسان است و تنها عامل جداکننده انسان از دیگر موجودات می‌باشد. کسی که برای بلوغ روحانی خود سعی نکند همچون انسانی عقب‌افتاده که سال‌ها در سن کودکی باقی می‌ماند، خواهد‌بود و توان داشتن یک زندگی شاد و شایسته را نخواهد داشت و مسلماً کسی که چه در جسم و چه در روح هنوز بالغ نشده توان انتخاب همسر را نداشته و ملاک و معیارهایش نابالغ بوده و ارتباطش نیز با همسرش ارتباطی نه از روی آگاهی بلکه از روی جهالت است و نمی‌توانند با هم زندگی همراه شادکامی داشته باشند.
۲ـ زن سالاری و مردسالاری به چه معنا هستند؟
زن سالاری و مردسالاری به معنی دیکتاتوری بوده و یکی از این اعضای خانواده بر دیگری زور گفته و تسلّط خواهد داشت و دیگری کوتاه آمده و تسلیم می‌شود. همیشه انسان‌ها از آزادی و رهائی از دیکتاتوری دم می‌زنند ولی غافل از این‌که این دیکتاتوری از خانواده‌ها شروع می‌شود و به‌دلیل عدم توجّه در روابطمان دچار نوعی از دیکتاتوری یا سالاری می‌شویم. یعنی گاهی گرفتار مردسالاری، زن سالاری و یا فرزند سالاری می‌گردیم. این نیز یکی از نتایج عدم بلوغ روحانی بوده و تنها راه رهائی از این بند و رسیدن به رشد کافی در روح و معنویت است. وقتی به این رشد برسیم خود‌به‌خود به حق سالاری رسیده و تسلیم حق و حقیقت خواهیم بود نه تسلیم یکدیگر در محیط خانواده و جامعه. پس بیائیم از درون خانواده خود شروع کرده و به حق سالاری برسیم.
۳ـ گذشت در زندگی زناشوئی چه نقشی دارد؟
گذشت در زندگی زناشوئی اساس وپایه ادامه زندگی و رشد می‌باشد. ما باید بیاموزیم که از خودگذشتگی داشته باشیم. شاید بگوئید خب همیشه من باید از خود بگذرم؟! باید بگوئیم هرکه زودتر از خود گذشتگی نشان دهد، بیشتر رشد کرده و به بلوغ بیشتری می‌رسد و او برنده است. پس بیائیم برای رشد روحی و فکریمان از خودگذشتگی نشان دهیم و این را به‌عنوان یک تمرین انجام دهیم.
۴ـ چگونه می‌توان زندگی زناشوئی شایسته‌ای داشت؟
همان‌طور که در قسمت قبلی درباره گذشت در زندگی زناشوئی صحبت کردیم، این یکی از مهّم‌ترین راه‌های داشتن یک زندگی زناشوئی شایسته است. دیگر این‌که تلاش کنیم به رشد و بلوغ روحی و معنوی برسیم و هرچه بیشتر در مورد خود و تغییر خویشتن، نه دیگران بیندیشیم. دراین‌صورت است که به حکمت کافی خواهیم رسید و هرچه آگاهی ما بیشتر شود گذشتمان نیز از روی تأمل و اندیشه خواهد‌بود و هم‌چنین در ادامه این خردمندی خواهیم دید که تنها اطاعت و تسلیم در مقابل حقیقت و خداوند است و همگی با هم از خداوند و فرامین او اطاعت کنیم و برطبق کلام خداوند زندگی خود را بنا نمائیم و خداوند می‌فرماید: به هرحال در اتحاد ما با خداوند، زن از مرد یا مرد از زن بی‌نیاز نیست، زیرا چنان‌که زن از مرد به‌وجود آمد، مرد از زن متولّد می‌شود. نه‌تنها هر دوی آن‌ها بلکه همه چیز متعلّق به خداست و باید این را یادآور شویم که رشد روحی و معنوی تنها به واسطه خداوند حاصل می‌شود و بس. و تنها اوست که به ما کمک می‌کند در روح رشد کنیم و به بلوغ معنوی برسیم. پس همیشه خدای خود را با تمامی وجود، قلب و ذهن دوست بداریم و ستایش کنیم و بعد همسایه خود را که اولین همسایه ما همسر و فرزندانمان هستند همچون خویشتن محبّت کنیم و دوست داشته باشیم. این است تنها راه یک زندگی زناشوئی شایسته. یعنی دست یافتن به فرمول هم ها: همسری، هم‌سوئی، هم‌دلی، هم‌سایگی، هم‌راهی، هم‌رازی، هم‌سفرگی، هم‌خانگی، هم‌بستری، هم‌صحبتی و الی آخر.

تنبلی

748

Category: گفتگوها

اینجا بشنوید
046_Interview046_Lazy1
047_Interview047_Lazy2
lazy
[ti_audio media=”606″]
[ti_audio media=”607″]
1ـ تنبلي چگونه به‌وجود مي‌آيد؟

تنبلي اصولاً ريشه در خودخواهي دارد و شخص تنبل معمولاً شخصي است که جز به خود به چيزي ديگر نمي‌انديشد، از طرفي ديگر اشخاص تنبل اکثراً افرادي افسرده و بي‌حوصله نيز مي‌باشند پس مي‌تونيم بگيم که تنبلي ريشه در بيماري‌هاي مختلفي دارد که همه آن‌ها بيماري‌هاي روحي رواني هستند. خيلي جالب است که خودخواهي ريشه بسياري از اين مشکلات روحي است. خداوند در بزرگ‌ترين حکمش مي‌فرمايد: همسايه‌ات را همچون خويشتن دوست بدار. خوب وقتي ما همسايه به معني کناري خود يا کسي که نزديک ماست را به اندازه خود دوست بداريم به‌تدريج از خودخواهي فاصله گرفته و به سلامت روح و روان دست مي‌يابيم. ولي قبل از اين در حکم بزرگش مي‌گويد: خداوند خود را با تمامي جان، با تمامي قلب و ذهن دوست بدار و اين دو مکمّل يکديگر خواهند بود و مي‌گويد اگر اين دو حکم را نگه داري تمام احکام را تو نگه‌داشته‌اي و نيازي به هيچ فرمان و حکمي نداري. يعني اوّل خداي خود را با تمامي وجود، قلب و ذهن دوست بدار و دوم همسايه‌ات را يعني کسي که در کنار و نزديکي توست همچون خود دوست داشته باش. اولين اتفاقي که به واسطه اين مي‌افتد، خودخواهي در ما تمام شده و بعد از آن تنبلي از وجودمان رخت بربسته و رهايمان مي‌کند. پس بيائيم به‌جاي حکم بر حکم گذاشتن و داشتن هزاران کتاب قانون و غيره فقط به دو حکم خداوند براي رهائي از تمام بيماري‌ها و بند‌هاي دروني و بيروني عمل کرده اوّل خداي خود را با تمام جان، قلب و ذهن دوست بداريم و دوم همسايه خود را هم‌چون خويشتن دانسته و دوست داشته باشيم.

2ـ شخص تنبل در زندگي‌اش دچار چه مشکلاتي مي‌شود؟

شخص تنبل در زندگيش دچار سختي‌هاي بسياري شده و مهّم‌ترين سختي اين‌که نمي‌تواند به‌همراه شادکامي زندگي کند، چون هميشه کارهايش را به فردا مي‌افکند و کسي که کارهايش به تعويق بيفتد توگوئي که زندگي نمي‌کند. چنين شخصي در اصل انگار که مرده است و زنده نيست چون هيچ‌وقت کارهايش را به‌موقع انجام نمي‌دهد و هميشه کار امروز را به فردا مي‌افکند و اين فردا هرگز فرا نخواهد رسيد. ما اگر امور امروز را به فردا افکنيم، خوب امور فردا را نيز به پس فردا، اين چنين زندگي‌اي، مشقت‌بار خواهد‌بود. چنين شخصي در زندگيش موفق نخواهد بود و خودش و تمام کساني که با او در ارتباط هستند دچار رنج مي‌شوند. پس بيائيم با هم براي تمام چنين اشخاصي دعا کنيم و از خداوند بخواهيم که آن‌ها را از اين زندگي مشقت‌بار نجات دهد و خود نيز سعي کنيم الگوي مناسبي براي آن‌ها باشيم تا آن‌ها هم بتوانند از زندگي خود بهره گرفته و لذّت ببرند و اگر زماني ما هم دچار اين مشکل شديم، از خداوند بخواهيم که به ما کمک کند که او تنها ياري‌رسان و کمک‌کننده همه درماندگان است و حلال تمام مشکلات و هيچ‌وقت به خدا نگوئيم مشکل بزرگي داریم، بلکه به مشکلات بگوئيم چه خداي بزرگي داریم.

3ـ آيا تنبلي ارثي است يا اکتسابي؟

تنبلي اکتسابي است و به عنوان نوعي بيماري روحي مي‌توانم به آن نگاه کنم. فرزندان هميشه به والدين و نزديکان خود نگاه مي‌کنند و الگوبرداري مي‌کنند و کمتر به نصايح و حرف‌هائي که به آن‌ها مي‌زنيم توجّه دارند. به‌خصوص اگر آن‌چه را که مي‌گوئيم با اعمالمان متفاوت باشد، تأثير بسيار مخرب و نادرستي بر فرزندانمان خواهد داشت. پس بهتر است که قبل از اين‌که به آن‌ها چيزي بگوئيم و نصيحتي بکنيم. ببينيم آن‌چه که مي‌خواهيم بگوئيم خود به آن عمل مي‌کنيم يا نه؟ اگر چنين نيست، بهتر است ابتدا به آن عمل کنيم و سپس خواهيم ديد که بدون اين‌که حتي حرفي بزنيم، بر آن‌ها تأثير گذاشته و از ما الگوبرداري مي‌کنند. بله، تنبلي به‌نظر من يک رفتاري است که چون ريشه در خودخواهي و خودپسندي دارد وقتي فرزندانمان دچار خودخواهي شوند، خود‌به‌خود تنبلي هم در آن‌ها جان گرفته و رشد خواهد کرد. پس قبل از تنبلي بايد مراقب خودخواهي و خودپسندي خود باشيم تا فرزندانمان نيز از اين خطر دور بمانند.

4ـ بهترين راه‌حل رهائي از درد تنبلي چيست؟

بهترين راه‌حل رهائي از تنبلي عمل به بزرگ‌ترين حکم خداوند است.

اوّل اين‌که خداي خود را با تمامي جان، قلب و ذهن دوست بداريم و دوم اين‌که همسايه خود را همچون خويشتن دوست بداريم. اين دو مکمّل همديگر هستند، چون ما زماني مي‌توانيم ديگران را همچون خويش دوست بداريم که از خودخواهي دست بکشيم و نمي‌توانيم از خودخواهي دست بکشيم مگر اين‌که خداي خود را با تمامي وجود دوست بداريم. ما زماني‌که واقعاً خداي خود را با تمامي وجود عاشق باشيم، به‌خاطر خدا مي‌توانيم دست از خواسته‌هاي خود برداريم و به‌خاطر او مي‌توانيم هرکاري که برايمان دشوار باشد انجام دهيم و بدون اجراي اولين فرمان يعني عشق به خدا، امکان گذشتن از خواسته‌هاي شخصي و مادي کاري دشوار است. بعد از اين‌که از خواسته‌هاي خود بتوانيم صرف‌نظر کنيم، مي‌توانيم همسايه خود را همچون خود دوست بداريم. همسايه منظور فقط همسايه ديوار به ديوار خانه‌مان نيست، بلکه منظور تمام نزديکان، دوستان و همشهريان است. از فرزندان و همسرمان گرفته يا دورترين کسي که با او مواجه مي‌شويم. پس دراين‌صورت است که از خودخواهي رها شده و مي‌توانيم به آزادي برسيم. چون خودپسندي همچون زنداني است که تنبلي عدم تحرّک در اين زندان انفرادي مي‌باشد. پس بايد اوّل خود را از زندان خودپسندي برهانيم تا بتوانيم به تحرّک و زندگي‌اي آزادانه دست يابيم.